• وبلاگ : ما آخرش نفهميديم...!!!
  • يادداشت : حرف اول
  • نظرات : 0 خصوصي ، 44 عمومي
  • درب کنسرو بازکن برقی

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     <      1   2   3      
     
    + سيد سام 
    سلام به نظرمن بحث سياسي زياد خوب نيست از تون مي خوام به بحث هاي علمي فرهنگي و ديني بپردازيد
    پاسخ

    ممنون از نظرتون ولي خب چه کنيم ديگه علاقه س نميشه کاريش کرد
    سلام دوست من
    موفق باشد...


    مترجم خوووووووووووووونت حلال شدددددددددد
    خودت رو از الان ميرده بدان

    مترجم ميدوني اون دنيا از خدا چي مي خوام
    يه چكش مي خوام و يه وهابي ..عمربن خطاب باشه بهتره
    بعد اين حركت رو پياده كنم

    بعد حين اين حركت هي هم بهش بگم خاك تو سرت خاك تو سرت
    + سيد سام 
    سلام خوبي بحث خوبي هست اردتمند شما امير
    پاسخ

    سلام ممنون که وقت گذاشتي و وبلاک حقير بنده رو ديدي بازم تشکر
    + نونو 
    آسد محمود ..داستانم سه قسمت داشت ديگه ..از رو شماره بخونيد
    پاسخ

    واقعا که مياييد توي وبلاگ من باهم حرف ميزنيد
    + آسدمحمود 

    سلام موفق باشيد ... خانوم نونو منتظرم بقيه دستان 1000 رو يک شبتون هستيم بقيش يادتون نره .......
    پاسخ

    سلام سيد محمود اولا من خانم نونو نيستم و مترجم عربيم دوما چشم
    + مهر،مفافخم گوگولي جونم 

    + نونو 


    پاسخ

    نونو يه بار ديگه بي کلام حرف بزني مي کشمت
    + شميم 


    سلام

    شما موفق ميشين!

    من مطمئنم

    + وعده صادق 


    سلام موفق باشي

    سادات جون حمايتت مي کنيم برو شفاف کن ما بيايم روشن شيم

    + نونو 
    2.
    در آسانسور که باز شد، سياستمدار با منظره جالبي روبرو شد.
    زمين چمن بسيار سرسبزي که وسط آن يک زمين بازي گلف بود و در کنار
    آن يک ساختمان بسيار بزرگ و مجلل در کنار ساختمان هم بسياري از
    دوستان قديمي سناتور منتظر او بودند و براي استقبال به سوي او دويدند.
    آنها او را دوره کردند و با شادي و خنده فراوان از خاطرات روزهاي زندگي
    قبلي تعريف کردند. سپس براي بازي بسيار مهيجي به زمين گلف رفتند و
    حسابي سرگرم شدند.
    همزمان با غروب آفتاب هم همگي به کافه کنار زمين گلف رفتند و
    شام بسيار مجللي از اردک و بره کباب شده و نوشيدني هاي گرانبها صرف کردند.
    شيطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشي داشتند..


    به سياستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهميد يک روز او چطور گذشت.
    راس بيست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.
    در بهشت هم سياستمدار با جمعي از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد،
    به کنسرت هاي موسيقي رفتند و ديدارهاي زيادي هم داشتند.
    سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهميد که روز دوم هم چگونه گذشت،
    گرچه به خوبي روز اول نبود.


    بعد از پايان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسيد که آيا تصميمش را گرفته؟
    سياستمدار گفت:
    «خوب راستش من در اين مورد خيلي فکر کردم..
    حالا که فکر مي کنم مي بينم بين بهشت و جهنم من جهنم را ترجيح مي دهم»
    بدون هيچ کلامي، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پايين تحويل شيطان داد.
    وقتي وارد جهنم شدند، اينبار سياستمدار بياباني خشک و بي آب و علف را ديد،

    پاسخ

    سلام نونو ممنون از حرفاي قشنگت
    + نونو 
    3.
    پر از آتش و سختي هاي فراوان. دوستاني که ديروز از او استقبال کردند
    هم عبوس و خشک، در لباس هاي بسيار مندرس و کثيف بودند.
    سياستمدار با تعجب از شيطان پرسيد:
    «انگار آن روز من اينجا منظره ديگري ديدم؟
    آن سرسبزي ها کو؟
    ما شام بسيار خوشمزه اي خورديم؟ زمين گلف؟ ...»
    شيطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...
    امروز ديگر تو راي داده‌اي».
    البته اين يک تذکر به کانديداهاي محترم بود که با طنز بيان شد و بايد گفت که انقلاب و مردم را در يابيد
    + نونو 
    1.روزي در شکرستان يک سياستمدار معروف، درست هنگامي که از محل كارش خارج شد،
    با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد.
    روح او در بالا به دروازه هاي بهشت رسيد و يك فرشته از او استقبال کرد.
    فرشته گفت:
    «خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه.
    چون ما به ندرت سياستمداران بلند پايه و مقامات رو دم دروازه هاي بهشت ملاقات مي کنيم.
    به هر حال شما هم درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست»


    سياستمدار گفت:
    «مشکلي نيست. شما من را راه بده، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم»
    فرشته گفت «اما در نامه اعمال شما دستور ديگري ثبت شده،
    شما بايستي ابتدا يک روز در جهنم و سپس يک روز در بهشت زندگي کنيد.
    آنگاه خودتان بين بهشت و جهنم يکي را انتخاب کنيد»
    سياستمدار گفت:
    «اشکال نداره. من همين الان تصميمم را گرفته ام. ميخواهم به بهشت بروم»
    فرشته گفت:
    «مي فهمم. به هر حال ما دستور داريم. ماموريم و معذور»
    و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پايين رفتند.
    پايين ... پايين... پايين... تا اينکه به جهنم رسيدند.
     <      1   2   3